تبليغاتX
سخن دل

انسانهای که

راست 

میگویند همیشه تنها ماندن...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 15:11  توسط رضا  | 

زندگی

قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدن فروختی؟

گفت:

نخریدند تمام شد...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:3  توسط رضا  | 

نمیدانم چه چیز باعث شد که بیام و چند خطی

به رسم یادگاری در میان میلیونها میلیون دست نوشته

در این صفحه بی جان بجا بگذارم.

تا دقایقی دیگه سی و پنجمین بهار زندگیم آغاز خواهد شد

در حالی که این مهم زندگیم هم مصادف است با

شصت و پنجمین بهار زندگی یگانه ستاره عشقم

( مادرم )

می باشد.

شاید باورتان نشود از لحظه ای که کلمه زیبای مادر رو نوشتم

به این صفحه بی جانم  روح و جانی در کالبدش دمید

که گویی سالیان سال این صفحه زنده است و بامن تنها و خسته

به سخن نشسته است .

آه مادر کاشکی می شد ذره ای از محبت هایت رو می توانستم جبران کنم.

تنها چیزی که می توانم برایت در این شب زیبای پاییزی که هر دویمان

مهمان قدمهایمان کردیم داشته باشم این است که :

بنویسم و بگویم

که تا پای جان دوست دارم

تولدت مبارک

مادر عزیزم  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:34  توسط رضا  | 

ای غم با تمام بی مهریات بازم دمت گرم

هر شب به خونه ما سر میزنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:39  توسط رضا  | 

 

...خدايا!

به که واگذارم مي‌کني؟

به سوي که مي‌فرستي‌ام؟

به سوي آشنايان و نزديکان؟ تا از من ببرند و روي بگردانند؛

يا به سوي غريبان و غريبه‌گان تا گره در ابرو بيافکنند و مرا از خويش برانند؟

يا به سوي آنان که ضعف مرا مي‌خواهند و خواري‌ام را طلب مي‌کنند؟

... من به سوي ديگران دست دراز کنم؟

در حالي که خداي من تويي و تويي کارساز و زمامدار من.

...اي توشه و توان سختي‌هايم!

اي همدم تنهايي‌هايم!

اي فريادرس غم‌ها و غصه‌هايم!

اي ولي نعمت‌هايم‌!

...اي پشت و پناهم در هجوم بي‌رحم مشکلات!

اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي!

اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي!

اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!

...تو پناهگاه مني؛

...من آنم که بدي کردم من آنم که گناه کردم

من آنم که به بدي همت گماشتم

من آنم که در جهالت غوطه‌ور شدم

من آنم که غفلت کردم

من آنم که پيمان بستم و شکستم

من آنم که بدعهدي کردم ...

و ... اکنون بازگشته‌ام.

بازآمده‌ام با کوله‌باري از گناه و اقرار به گناه.

پس تو در گذر اي خداي من!

...معبود من!

اينک من پيش روي توأم و در ميان دست‌هاي تو.

آقاي من!

بال گسترده و پرشکسته و خوار و دلتنگ و حقير.

نه عذري دارم که بياورم نه تواني که ياري بطلبم،

نه ريسماني که بدان بياويزم

و نه دليل و برهاني که بدان متوسل شوم.

چه مي‌توانم بکنم؟ وقتي که اين کوله‌بار زشتي و گناه با من است!؟

...خداي من!

تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.

...تو که اين قدر دلسوز مني! ...

...خداي من!

چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!

خدایا اگه بگویم با یک دنیا خستگی امدم

با یک دنیا دل شکستگی امدم

با یک دنیا گناه امدم

با یک دینا ارزو امدم

با یک دنیا امید امدم

ای معبود من خسته ام و دلشکسته

اي مونس و مأمن و ياورم در کنج عزلت و تنهايي و بي‌کسي!

اي تنها اميد و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگي!

اي کسي که هر چه دارم از توست و از کرامت بي‌انتهاي تو!

...تو پناهگاه مني؛

يا رب! يا رب! يا رب!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:32  توسط رضا  | 

تنها با گلها

اجرای هایده

 

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

نه کسی آید نه کسی خواند

ز نگاهم هرگز راز من

بشنو امشب غم پنهانم

که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها همه شب باگلها

سخن دل را میگویم من

چو نسیمی آرام که وزد بر بستان

همه گلها را میبویم من

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

چون ابری سرگردان

میگرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی باز آیی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:31  توسط رضا  | 

غم غریبی و غربت

چرا نَه در پی عزم دیار خود باشم

چرا نَه خاک سر کوی یار خود باشم؟

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سراپرده وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نَه پیداست، باری آن اولی

که روز واقعه، پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان

گرَم بود گله ای رازدار خود باشم

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

و گرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

۸۸/۲/۳۰

در این روز بیادماندنی

به سفارش خودم و به همت دوستم آقای سبحانی،

خانم دکتر قرائیی

زحمت کشیدن تفعلی زدن به فال خواجه حافظ شیرازی

من هم به رسم یادبود نوشتم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:33  توسط رضا  | 

همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر و  پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به خدا که هیچکس را ثمر آنقدر نباشد

که بر روی نا امیدی در بسته باز کردن

" شیخ بهایی"

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط رضا  | 

زندگی دفتر خاطره هاست

یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست ،

یک نفر همسفرسختی هاست

چشم تا باز کنیم 

عمرمان می گذرد

ما همه همسفریم

 

دوستدار همیشگی شما عزیزان

مهربانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:37  توسط رضا  | 

اری به همین سادگی

ثانیه از پس دقیقه ها و دقیقه از پس ساعت ها و ساعت از پس روزها و روز از پس هفته ها و هفته از پس ماه ها و ماه از پس فصل ها و فصل از پس سال ها می گذرد.

به همین سادگی ناگهان زود دیر می شود.

اری به همین سادگی  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:43  توسط رضا  | 

 
کدهای جاوا اسکریپت